یااباالفضل (ع) -بین همه ی عشقای عالم /عشق است اباالفضل
ای که ره بستی میان کوچه ها برمادرم/گردنت رامی شکست آنجا اگر عباس بود

  نهم رمضان برابر است با روز شهادت حضرت یحیی(ع)؛

ماجرای جوشیدن قطره خون حضرت یحیى چه بود؟

وقتی که سر مقدس یحیی (علیه‌السلام) را از بدن جدا کردند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.

میلاد حضرت یحیى بن زکریا (علیه السلام) که خداوند متعال بشارت تولد او را به زکریا (علیه السلام) داده بود.:

 


خداوند در قرآن مجید مى فرماید: «یا زَکَریا إنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلام اسمُهُ یَحیى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمیّا»
یعنى: «اى زکریا همانا ما بشارت مى دهیم تو را به فرزندى که نامش یحیى است که قرار ندادیم پیش از این براى او همنامى»

زکریا عرض کرد: پروردگارا چگونه براى من فرزندى مى باشد در حالى که زنم نازا است و خودم هم به منتهاى درجه پیرى رسیده ام.

خداوند فرمود: همین طور است، ولى آن کار براى ما آسان است زیرا ما تو را خلق کردیم در حالیکه هیچ نبودى، عرض کرد: پروردگارا نشانه اى برایم قرار ده، خداوند فرمود: نشانه تو این است که سه شبانه روز با مردم حرف نزنى، و خداوند یحیى را به زکریا عنایت نمود.

حضرت یحیی بن زکریا (ع) یکی از پیامبران بنی اسرائیل است که نام مبارکش پنج بار در قرآن آمده است.

زندگی نامه اجمالی حضرت یحیی

حضرت زکریا (ع) با بانویی به نام ایشاع یا (حنانه) خاله حضرت مریم (ع) ازدواج کرد. سالها گذشت و هر دو به سن پیری رسیدند ولی دارای فرزند نشدند. سرانجام زکریا (ع) در کنار محراب مریم (ع) غذاها و میوه‎های بهشتی دید، دریافت که باید امیدوار به خدا بود، با این که ۱۲۰ سال از عمرش گذشته بود و همسرش ۹۸ سال داشت از درگاه خداوند تقاضای داشتن فرزند کرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند که خداوند پسری به نام یحیی (ع) به تو عطا خواهد کرد، و چنین نامی تاکنون کسی نداشته است. سرانجام حضرت یحیی پس از سی سال زندگانی شهید شد.

نبوت و کتاب حضرت یحیی (ع)

حضرت یحیی (ع) در کودکی به مقام نبوت رسید، و خداوند در همین سن آن چنان او را از عقل و درایت و هوش برخوردار نمود که شایستگی مقام نبوت را پیدا کرد.

مقام حضرت یحیی (ع) در پیشگاه خداوند آن چنان در سطح بالایی است که خداوند می‎فرماید: «وَ سَلامٌ عَلَیهِ یوْمَ وُلِدَ وَ یوْمَ یمُوتُ وَ یوْمَ یبْعَثُ حَیا؛ و سلام بر او آن روز که تولد یافت، و آن روز که می‎میرد، و آن روز که زنده و برانگیخته می‎شود.»

از امتیازات حضرت یحیی (ع) این که: خداوند او را به عنوان تصدیق کننده نبوت حضرت مسیح (ع) و به عنوان رهبر، و بسیار عفیف و پرهیزکار و پیامبری از صالحان، معرفی می‎کند.

گر چه از ظاهر آیه ۱۲ سوره مریم استفاده می‎شود که او دارای کتاب مستقل بوده، ولی منظور از کتاب در این آیه، همان تورات است. او مروج آیین موسی (ع) بود، وقتی که عیسی (ع) به مقام نبوت رسید، به او ایمان آورد، و مروج آیین حضرت مسیح (ع) گردید. حضرت یحیی (ع) سه سال یا شش ماه از حضرت عیسی (ع) بزرگتر بود.

شباهت عیسی (ع) و یحیی (ع)

حضرت یحیی (ع) و حضرت مسیح (ع) نسبت به هم شباهتهایی در امور زیر داشتند:

۱- زهد و پارسایی فوق العاده. ترک ازدواج، که آنها بر اثر شرایط خاص زندگی برای تبلیغ احکام الهی مجبور به سفرهایی بودند و ناچار مجرد زندگی می‎کردند.

۲- تولد اعجاز آمیز، که یحیی در سنین پیری پدر و مادر، از آنها به دنیا آمد، و عیسی (ع) بدون پدر متولد شد.

۳- یحیی و عیسی، با همدیگر خویشاوندی نزدیک داشتند (یحیی پسر خاله حضرت مریم (ع) مادر عیسی (ع) بود. ) شباهت دیگر این که هر دو در کودکی به مقام نبوت رسیدند.

۴- یحیی و عیسی (ع) با همدیگر الفت و انس خاصی داشتند، و هم چون دو برادر عرفانی، ارتباط تنگاتنگی در میانشان بود. تا آن جا که در روایت آمده:

مدتی پس از فوت حضرت یحیی (ع)، حضرت عیسی (ع) که از فراق او دلتنگ شده بود، کنار قبر یحیی (ع) آمد و از درگاه خدا خواست تا یحیی (ع) را زنده کند. دعایش به اجابت رسید، یحیی (ع) زنده شد و از میان قبر بیرون آمد و به عیسی (ع) گفت:
«از من چه می‎خواهی؟» عیسی (ع) گفت: «اُرید ان تؤبسنی کما کنتُ فی الدنیا: می‎خواهم با من انس و الفت بگیری همان گونه که در دنیا با هم مأنوس بودیم.»

یحیی (ع) گفت: «ای عیسی! هنوز از مرارت و سختی مرگ، آرامش نیافته‎ام، می‎خواهی مرا به دنیا برگردانی! تا بار دیگر به سختی مرگ مبتلا شوم.» این را گفت و سپس به قبر خود بازگشت.

در روایات معراج آمده، پیامبر اسلام فرمود: در شب معراج هنگام سیر در آسمانها، وقتی که به آسمان دوم رسیدم، ناگاه دو مرد شبیه هم را دیدم، به جبرئیل گفتم: اینها کیستند؟ گفت: «دو پسرخاله همدیگر، یحیی و عیسی (ع) هستند. » بر آنها سلام کردم، و آنها بر من سلام کردند، برای آنها از درگاه خدا طلب آمرزش کردم، آنها نیز برای من طلب آمرزش نمودند، و به من گفتند: «مرحباً بالاَخِ الصالح و النبی الصالح: آفرین بر برادر شایسته و پیغمبر شایسته.»

۵- از شباهتهای یحیی (ع) با عیسی (ع) این که یحیی (ع) را طاغوت زمانش کشت و سرش را از بدنش جدا کرد. در مورد حضرت مسیح (ع) نیز طاغوتیان زمان می‎خواستند او را به دار آویزان کنند، که اشتباهی رخ داد و شخص دیگری را به جای عیسی (ع) کشتند، و عیسی (ع) به سوی آسمانها صعود نمود.

پیامبری حضرت یحیی (ع) در خردسالی

در آیه ۱۲ سوره مریم می‎خوانیم؛ خداوند می‎فرماید: «یا یحْیى خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیا: ای یحیی! کتاب (خدا) را با قوت بگیر و ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم. »

حضرت زکریا (ع) وقتی که به شهادت رسید، حضرت یحیی (ع) خردسال بود، مقام نبوت به او رسید. و این از امتیازات حضرت یحیی (ع) است که نخستین پیامبری بود که در کودکی به پیامبری رسید. درست است که دوران شکوفایی عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصی دارد، ولی می‎دانیم که همیشه در میان انسانها افراد استثنایی وجود دارند. چه مانعی دارد که خداوند در شرایط خاصی، بعضی از پیامبران یا امامان علیهم السلام را در همان خردسالی، شایسته مقامات عالی کند.

شهادت جانسوز حضرت یحیی (ع)

در بیت المقدس پادشاهی هوس باز به نام «هیرودیس» بود، که از طرف قیصر روم در آن جا فرمانروایی می‎کرد، برادرش دختری به نام «هیرودیا» داشت. پس از آن که برادرش از دنیا رفت، هیرودیس با همسر برادرش ازدواج کرد.

هیرودیس شاه هوسباز، عاشق هیرودیا دختر زیبای برادرش شد، به طوری که زیبایی هیرودیا او را در گرو عشق آتشین خود قرار داده بود، از این رو تصمیم گرفت با او که برادر زاده، و دختر همسرش بود، ازدواج کند. این خبر به پیامبر خدا حضرت یحیی (ع) رسید، آن حضرت با صراحت اعلام کرد که این ازدواج برخلاف دستورات تورات است و حرام می‎باشد. سر و صدای این فتوا در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر (هیرودیا) رسید، او کینه یحیی (ع) را به دل گرفت، چرا که او را بزرگترین مانع بر سر راه هوسهای خود می‎دانست و تصمیم گرفت در یک فرصت مناسبی از او انتقام بگیرد. ارتباط نامشروع هیرودیا با عمویش هیرودیس بیشتر شد، و زیبایی او شاه هوسران را شیفته ‎اش کرد به طوری که هیرودیا آن چنان در شاه نفوذ کرد، که شاه به او گفت: «هر آرزویی داری از من بخواه که قطعاً انجام خواهد یافت.»

هیرودیا گفت: من هیچ چیز جز سر بریده یحیی (ع) را نمی‎خواهم، زیرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عیبجویی ما مشغول نموده است.

 در سالروز جشن تولد هیرودیس پادشاه فلسطین طبق پاره ‎ای از روایات، یحیی بن زکریا (ع) در محراب عبادت در مسجد بیت المقدس به سر می‎برد، مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگیر کرده و به مجلس شاه بردند، شاه در همان جا فرمان داد سر از بدن او جدا کردند و سر بریده‎ اش را در میان طشت طلا نهادند و آن گاه که هیرودیا تسلیم هوسهای شاه گردید، سر بریده یحیی (ع) به سخن آمد و در همان حال نهی از منکر کرد و خطاب به شاه فرمود: «یا هذا اِتَّق الله لا یحِل لک هذه: آی شخص از خدا بترس این زن بر تو حرام است.» به این ترتیب حضرت یحیی (ع) مظلومانه به شهادت رسید.

وقتی که سر مقدس یحیی (علیه‌السلام) را از بدن جدا کردند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.

طولی نکشید که «بخت النصر» قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟

هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون می‌جوشد.

بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد. دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد. آخرین نفری که کشتند پیرزنی بود از بنی اسرائیل که معلوم شد همان زنی است که پادشاه را به کشتن حضرت یحیی تحریک کرد و باعث به شهادت رسیدن پیامبر خدا شد.

در نقل دیگری آمده است وقتیکه حضرت یحیی خطاب به پادشاه گفت: چنین ازدواجى هرگز ممکن نیست و گرفتن دختر همسرتان براى شما ابدا حرام است‏. خبر این پاسخ منفى که بگوش مادر دختر رسید، کینه حضرت یحیى را به دل گرفت و مصمم به‏ تلافى کردن شد. یکشب آن زن امیر را مست کرد و در همانحال دختر آرایش کرده اش را با دستورات‏ لازم بنزد او فرستاد. امیر که کاملا مست بود، خواست که با دختر نزدیکى کند اما دختر مانع شد و گفت: من تنها وقتى تن به این کار میدهم که‏ از مادرم اجازه داشته باشم‏. امیر بلافاصله مادر او را خواست و گفت: به دخترت اجازه بده که‏ خودش را تسلیم من بکند.

مادر دختر گفت: به یک‏ شرط اجازه مى دهم و آن اینکه در همین دل شب، مامورانت را بفرستى تا یحیى را بیاورند و سرش‏ را در برابر دیدگان من ببرند تا جگرم خنک شود. سپس خودت میدانى و این دختر.

امیر مست هم به‏ سخنان زن پلیدش جامه عمل پوشانید و بدین ترتیب‏ بود که ماموران او حضرت یحیى را به کاخ بردند و همان شبانه در برابر دیدگان آن زن سرش را از تن‏ جدا کردند، آنهم فقط بجرم گفتن یک حرف حق سر حضرت یحیى را در تشتى نهادند.

خونى از آن سر مبارک جارى شد که بزودى تشت را پر کرد، بر فرش‏ کاخ ریخت، آن را سوراخ کرد، به زمین رسید، آن‏ را هم سوراخ کرد و طولى نکشید که از آن نقطه‏ فواره اى از خون جوشیدن گرفت‏. هر چه خواستند که‏ مانع جوشش آن خون بشوند، نتوانستند و بناچار جویى کندند تا خون در آن جریان بیابد. چندین‏ سال گذشت و آن خون هنوز از زمین میجوشید.

روزى به ارمیاى پیامبر خطاب رسید: اى‏ ارمیا! به سرزمین بابل برو. به آنجا که برسى، در فلان خرابه در یکسو خوک ماده اى بسته شده و در سوى دیگر بچه اى افتاده که از دست و پا فلج‏ است‏. اگر کمى بایستى، مادر آن بچه از راه مى‏ رسد، شیر آن خوک را در ظرفى مى ریزد، مقدارى‏ نان خشک را در آن خیس مى کند و به دهان آن بچه‏ مى گذارد. آنوقت تو میروى و از آن بچه فلج براى‏ خودت امان نامه اى مى گیرى چون ما اراده کرده‏ ایم که او را بر بنى اسرائیل مسلط کنیم‏.

ارمیاى‏ پیامبر بنابر فرمان حق، بنزد آن کودک رفت و پس‏ از تماشاى آنچه که خداوند فرموده بود، خود را به کودک معرفى کرد. سپس به او بشارت تسلط بر بنى اسرائیل را داد و امان نامه اى از او گرفت‏. بعد از مدتى خداوند دست و پاى فلج او را شفا داد و او به میدان آمد.

امام صادق علیه السلام‏ میفرماید: آن کودک بخت النصر بود، همان‏ جنایتکار معروف تاریخ که با صد هزار مرد جنگى‏ به بیت المقدس رفت و از همان دم دروازه شهر شروع به پیشروى به داخل و کشتن مردم کرد. در همان هنگامه کشت و کشتار بود که ارمیاى پیامبر امان نامه اش را به سر نیزه اى کرد و بمیان‏ لشکریان بخت النصر رفت‏. او متوجه ارمیا شد. بفرمان بخت النصر ارمیا را بنزد او بردند.

بخت‏ النصر پرسید: تو کیستى و این چیست؟ ارمیا جریان آن امان نامه را بیاد بخت النصر آورد و او هم گفت: تو آزادى اما زن و بچه ات را مى‏ کشم‏. در مسیر آن قتل عام، بخت النصر به همان‏ جوى خونیکه از قتل حضرت یحیى تا آنموقع جارى‏ بود رسید و پرسید: این دیگر چیست؟ گفتند: سالها پیش پیامبرى به نام یحیى بود که بخاطر حقگویى اش، بدستور امیر آن زمان‏. خونش در اینجا ریخته شد و این خون از آن موقع تاکنون در حال‏ جوشش است‏.

پرسید: از بنى اسرائیل کسى زنده‏ مانده است؟ گفتند: تنها یک پیرزن‏. امام صادق‏ علیه السلام میفرماید: آن پیرزن را هم که‏ کشتند، خون یحیى از جوشش افتاد. زراره میگوید که به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آقا! یحیاى پیامبر را چند غلام به امر امیر و خواهش‏ زنش به شهادت رساندند، پس چرا وقتیکه خداوند خواست انتقام بگیرد. بخت النصر را بر تمامى بنى‏ اسرائیل مسلط فرمود؟ حضرت فرمود: زیرا وقتیکه‏ خبر کشته شدن یحیى بگوش بنى اسرائیل رسید، همگى‏ خوشحال شدند و بدین ترتیب بود که همگى در ریختن‏ خون یحیى شریک شدند.

محل دفن حضرت یحیی (علیه‌السلام)

اکنون سر مبارک حضرت یحیی (علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.

در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.

در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌کرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.

منبع:سایت بعثه ی مقام معظم رهبری

 

[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٧ ‎ق.ظ ] [ داودرمضانخانی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

سلام علیکم . ازاین که بنده راموردلطف قرارداده اید سپاسگزارم .چشم به راه راهنمایی ارزشمندتان هستم. ""اللهم اجعل عواقب امورناخیرا""
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب

دریافت كد ساعت
دعای فرج ذکر روزهای هفتهتاریخ روزآیه قرآن
Flying Icon
خطاطي نستعليق آنلاين